|
LIFE IS ENDLESS ROAD
|
|
|
|
||||
|
tanha zaman ghader be darke azemate eshgh ast
+
نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 21:22 توسط نازنين
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
dar zehne elahi jodaii voojood nadarad pas man nemitavanam az eshgh va mosahebate elahi ke haghe elahie man ast joda shavam
man hamvare dar partove elhame mostaghim gharar daram va biderangho dorost tasmim mighiram
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 21:40 توسط نازنين
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خداوندا!یاری ام ده تا بیاموزمکه برای امروز زندگی کنم.دریابم که باید بپذیرم هر انچه را که در کف اختیار نمی توانم و همه چیز را این همه جدی نگیریم.
جسارت و امید را فرو نگذارم و تردید را نگذارم که مرا دلسرد کند از انجام انچه در دل دارم. به یاد داشته باشم که جهان نیازمند افتاب لبخند های هر چه بیشتر است یادم باشد که سهمه خود را ادا کنم پلهایی بسازم به به جای دیوار.در همه کس از انچه که دارند بهترینش رابیابم . به یاد نگه دارم که بی دوست و بی معشوق زندگی هیچ است. دریابم که وسعت زندگی فرا روی من است. و سپاس ان بدارم
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 21:51 توسط نازنين
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خسته شدم از انتظار از اینکه هیچ کی باورم نداره ار انکه مامانم و بابام و... دوسم ندارن هیچ کی دوسم نداره تنهام....
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 20:40 توسط نازنين
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 20:36 توسط نازنين
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
pedaram !ey hameye hameye voojoodam ey kasi ke nafasam be voojoode u bastats ey kasi ke aghooshat booye aramesh gharmi mohebat doost dashtan va amniyat midahad ey kasi ke fereshteha boose bardastanat mizanad doostat daram ba hameye voojoodam faryad mizanam doostat daram doostat daram
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 21:15 توسط نازنين
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 20:26 توسط نازنين
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خدایا!تو این زندگی کم اوردم با اینکه پدرم یادم داده بود کم نیارم وایسم بدون انکه بلرزم ولی چی شد ه الان.... صبرم تموم شد از اینکه باید حرفایی رو بشنوم که راست نیست از اینکه کسی که مدعی دوست داشتن من و با یه جسم بی جون یکی می بینه راحت برا ندیدانم بهونه می یاره از مه از دلم بیشتر که عاشقه و باعث همه اونه ...
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 20:20 توسط نازنين
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چهار شمع به آرامي مي سوختند، محيط آن قدر ساکت بود که مي شد صداي صحبت آنها را شنيد.اولين شمع گفت: « من صلح هستم، هيچ کس نمي تواند مرا هميشه روشن نگه دارد. فکر مي کنم که به زودي خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. » شمع دوم گفت: « من ايمان هستم، واقعا انگار کسي به من نيازي ندارد براي همين من ديگر رعبتي ندارم که بيشتر از اين روشن بمانم . » حرف شمع ايمان که تمام شد ،نسيم ملايمي وزيدو آن را خاموش کرد. وقتي نوبت به سومين شمع رسيد با اندوه کفت: « من عشق هستم توانايي آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناري انداخته اند و اهميتم را نمي فهمند، آها حتي فراموش کرده اند که به نزديکترين کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بي درنگ خاموش شد . کودکي وارد اتاق شد و ديد که سه شمع ديگر نمي سوزند. او گفت: « شما که مي خواستيد تا آخرين لحظه روشن بمانيد، پس چرا ديگر نمي سوزيد؟» چهارمين شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتي من روشن هستم، به کمک هم مي توانيم شمع هاي ديگر را روشن کنيم. من اميد هستم. » چشمان کودک درخشيد، شمع اميد را برداشت و بقيه شمع ها را روشن کرد. بنابر اين شعله اميد هرگز نبايد خاموش شود. ما بايد هميشه اميد و ايمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنيم .
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 15:8 توسط نازنين
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
همیشه از انسان موفق می پرسند: راز موفقیتتان چیست؟
اما هرگز از انسان شکست خورده نمی پرسند: راز شکستتان چیست؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 15:1 توسط نازنين
|
|
|||||
|
|||||